امروز، شهر دیگر شبیه هیچ روزی نبود. نه از آن رو که خیابانها پرجمعیتتر بودند، نه از آن رو که بیرق ها در باد میرقصیدند؛ بلکه از آن جهت که گویی هر رهگذر، پارهای از دل خود را در دست گرفته بود و آرامآرام به سوی آخرین وعدهگاه عشق میرفت.
هیچکس دیگری را نمیشناخت؛ اما همه، همدیگر را میفهمیدند.
پیرمردی که عصایش را به سختی بر زمین میکشید، کودکی که بر شانه پدر نشسته بود، مادری که اشک را در پشت لبخند پنهان میکرد و جوانی که بیاختیار زیر لب دعا میخواند؛ همه گویی یک قصه را روایت میکردند؛ قصه دلبستگی، وفاداری و فراق.
امروز، شهر زبان دیگری داشت.
کسی از سیاست نمیگفت. کسی از قدرت سخن نمیراند. واژهها رنگ دیگری گرفته بودند؛ از محبت، از خاطره، از سالهایی که در حافظه مردم نقش بسته بود. هر نگاه، نامهای ناگشوده بود و هر اشک، جملهای که زبان از گفتنش ناتوان مانده بود.
میگفتند انسانهای بزرگ، پس از رفتن نیز در میان مردم میمانند.
شاید راز آن، ردپایی باشد که بر جان انسانها بر جای میگذارند. ردپایی که با گذشت روزها کمرنگ نمیشود؛ بلکه هر بار در آینه خاطره، روشنتر از پیش دیده میشود.
امروز، گویی ابرها میدانستند که زمین، میهمان عزیزی را بدرقه میکند. نسیم، آهسته از میان جمعیت میگذشت؛ انگار نمیخواست سکوت باشکوه وداع را بر هم بزند.
در چهره مردم، اندوه بود؛ اما اندوهی که بوی شکست نمیداد. اندوهی که از عشق زاده شده بود. زیرا هر جا عشق باشد، فراق نیز هست؛ و هر جا فراق باشد، امید به دیدار، چراغی خاموشنشدنی در دلها روشن میماند.
عارفان گفتهاند که عاشق، هرگز از محبوب جدا نمیشود؛ تنها جای دیدار تغییر میکند. شاید راز آرامش امروز نیز همین بود؛ اینکه آنان باور داشتند راه حقیقت با رفتن یک تن پایان نمییابد و نور، اگر از چراغی برخیزد، در هزاران دل دیگر ادامه خواهد یافت.
شهر، امروز خسته بود.
در کوچهها صدای قدمهای عاشقان میپیچید که برای بدرقه معشوقشان آمدند، اما اشک چشم ها امان نمی داد. خاطره، آرامآرام جای حضور را میگرفت و عشق، بیآنکه دیده شود، در دلها ریشه میدواند.
شاید بدرقه، پایان راه نباشد.
شاید بدرقه، آغاز سفری باشد که از خیابانها عبور میکند، به دلها میرسد و در حافظه نسلها ادامه پیدا میکند؛ سفری که در آن، نامها جاودان می شوند و مهر، در جان مردمان باقی میماند.
و شهر، امروز دیرتر از همیشه خواهد خوابید؛ زیرا هنوز هزاران دل، در سکوت، با محبوب خویش سخن میگویند.